خوب . چی بگم؟!! تنها چیزی که میتونم بگم اینه :
والسلام ٬ نامه تمام ...
با اینکه خیلی دوستت دارم (روی صحبتم با وبلاگمه) ولی فعلا ترجیح میدم ببندمت و دیگه هم یادی ازت نکنم . شاید این جوری هم من بتونم راحت تر به درس و کارم برسم هم خوانندگان مطالبت .... به هر حال یار باوفایی بودی !! امیدوارم (به کوری چشم حسودان) زمانی فرابرسه که دوباره با هم همراه و هم گام بشیم . خیلی دوستت دارم دیوووووووووونه ....
دیدی هنوز وقت نکردم لوگوت رو ثبت کنم ؟!! حیف شد لوگوی توپی میشد . دیدی هنوز .... خوب بهتره این مرثیه رو تموم کنم و بخوانم :
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است
+ نوشته شده در بیستم آبان 1385ساعت 21:2  توسط منیره.م
+ نوشته شده در نوزدهم آبان 1385ساعت 0:0  توسط منیره.م
|
هر کجا هستم، باشم به درک!
من که بايد بروم!
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال خودت!
من نمي دانم نان خشکي چه کم از مجري سيما دارد!
تيپ را بايد زد!
جور ديگر اما...
کار را بايد جست.
کار بايد خود پول
کار بايد کم و راحت باشد!
فک و فاميل که هيچ...
با همه مردم شهر پي کار بايد رفت!
بهترين چيز اتاقي است که از دسته چک و پول پر است!
پول را زير پل و مرکز شهر بايد جست!
سيد خندان يه نفر
+ نوشته شده در سیزدهم آبان 1385ساعت 20:16  توسط منیره.م
|
۱۹ سال پیش در چنین روزی ...... ؟!!
وا ! چرا کاملش نکردی؟ ۱۹ سال پیش چه اتفاقی افتاد در چنین روزی؟
خوب خودت حدس بزن؟ خنگی از بس !! خودم میگم : ۱۹ سال پیش یک روز پیش تر یه زوج نسبتا جوون همراه با یه بچه ۱ سال و ۴ ماهه اشون برای به جا اوردن صله رحم میرن به یه روستایی که ... فصل ٬ فصل انار چینی بود و ترس به دنیا اومدن بچه ای که در راهه .فرادي اون يك روز پيش تر بود كه اون ترس كار خودش رو كرد و بچه تپل و عجول نتونست حتي صبر كنه كه ماما از راه برسه و ۲-۳ هفته اي زود تر از موعد به دنيا اومد . تو همون خونه خشك و گلي تو همون آشپزخونه قديمي بين اون باغ بزرگ موروثي ....


بچه ما با اينكه الان ۱۹ سالشه ولي هنوز همون جوريه !! هنوزم كه هنوزه بچه است و و هر كجا كه درختي ميبينه و جويباري و چه چه كلاغي ... به وجد مياد و فكر ميكنه اونجاست جايي كه ۱۹ ساله گمش كرده ....هنوز هم دنبال شاهپرك ها ست .... هنوز هم بچه كوچولوي ما عجوله و احساساتي !!... هنوز هم بچه كوچولوي ما وقتي محيطش عوض ميشه گريه ميكنه ... هنوز هم بچه كوچولوي ما تنهاست . به تنهايي وقتي كه به دنيا اومد ... هنوز هم مثل همون اوايل بيشتر با چشاش حرف ميزنه و از چشاي بقيه ميزان نزديكيشون رو ميفهمه ... هنوز هم بچه كوچولوي ما نميخواد بزرگ بشه و دوست داره بچه بمونه . از كسايي كه اداي آدم بزرگا رو در ميارن خوشش نمياد و به بچه ها دل ميبنده ...
+ نوشته شده در دهم آبان 1385ساعت 12:20  توسط منیره.م
|
کلا آدم پر حرفیم و با اینکه کلـــــی حرف داشتم ولی نمیدونم چرا جدیدا اصلا حوصله حرف زدن با هیچ کسی رو ندارم . همینی هم که میگم به زوره .
حتی یه مدتی هم بود که به وبلاگم معتاد شدم ولی به قوه الهی و به لطف کلام "آرامش" که ازم خواست یک هفته آپ نکنم و به خاطر قاط زدن دوباره بلاگفا که نذاشت من وارد وبلاگم بشم ترک وبلاگ کردم
راستی چون نظرات با تایید بود و من هم نمیتونستم وارد وبلاگ بشم یه چند وقتی بود که حتی نظرات رو هم نمیتونستم بخونم
. از این به بعد هم هر کی با من حرف داره یا از طریق messenger اقدام کنه یااز طریق chat-box کنار وبلاگم 
ممنون از همگی . منتظر تبریکهاتون هستم 
با تشکر : منیره 
+ نوشته شده در نهم آبان 1385ساعت 20:29  توسط منیره.م